تبليغاتX
عاشق همیشگی پرسپولیس

شیر خورشید چگونه به روی پرچم ایران گذاشته و برداشته شد
پيشينه
نخستين اشاره در تاريخ اساطير ايران به وجود پرچم، به قيام کاوه آهنگر عليه ظلم و ستم آژي دهاک(ضحاک) بر ميگردد. در آن هنگام کاوه براي آن که مردم را عليه ضحاک بشوراند، پيش بند چرمي خود را بر سر چوبي کردو آن را بالا گرفت تا مردم گرد او جمع شدند. سپس کاخ فرمانرواي خونخوار را در هم کوبيد و فريدون را بر تخت شاهي نشانيد.فريدون نيز پس از آنکه فرمان داد تا پاره چرم پيش بند کاوه را با ديباهاي زرد و سرخ و بنفش آراستند و دُر و گوهر به آن افزودند، آن را درفش شاهي خواند و بدين سان " درفش کاويان " پديد آمد. نخستين رنگهاي پرچم ايران زرد و سرخ و بنفش بود، بدون آنکه نشانه اي ويژه بر روي آن وجود داشته باشد. درفش کاويان صرفاً افسانه نبوده و به استناد تاريخ تا پيش از حمله اعراب به ايران، بويژه در زمان ساسانيان و هخامنشيان پرچم ملي و نظامي ايران را درفش کاويان مي گفتند، هر چند اين درفش کاوياني اساطيري نبوده است. محمدبن جرير طبري در کتاب تاريخ خود به نام الامم و الملوک مينويسد: درفش کاويان از پوست پلنگ درست شده، به درازاي دوازده ارش که اگر هر ارش را که فاصله بين نوک انگشتان دست تا بندگاه آرنج است 60 سانتي متر به حساب آوريم، تقريباٌ پنج متر عرض و هفت متر طول ميشود. ابولحسن مسعودي در مروج اهب نيز به همين موضوع اشاره ميکند. به روايت اکثر کتب تاريخي، درفش کاويان زمان ساسانيان از پوست شير يا پلنگ ساخته شده بود، بدون آنکه نقش جانوري بر روي آن باشد. هر پادشاهي که به قدرت مي رسيد تعدادي جواهر بر آن مي افزود. به هنگام حملهٌ اعراب به ايران، در جنگي که در اطراف شهر نهاوند در گرفت درفش کاويان به دست آنان افتاد و چون آن را همراه با فرش مشهور " بهارستان " نزد عمربن خطاب خليفه مسلمانان، بردند وي از بسياري گوهرها، دُرها و جواهراتي که به درفش آويخته شده بود دچار شگفتي شد و به نوشته فضل الله حسيني قزويني در کتاب المعجم مينويسد: " امير المومنين سپس بفرمود تا آن گوهرها را برداشتند و آن پوست را سوزانيدند "
با فتح ايران به دست اعراب - مسلمان، ايرانيان تا دويست سال هيچ درفش يا پرچمي نداشتند و تنها دو تن از قهرمانان ملي ايران زمين، يعني ابومسلم خراساني و بابک خرم دين داراي پرچم بودند. ابومسلم پرچمي يکسره سياه رنگ داشت و بابک سرخ رنگ به همين روي بود که طرفداران اين دو را سياه جامگان و سرخ جامگان مي خواندند. از آنجائي که علماي اسلام تصويرپردازي و نگارگري راحرام ميدانستندتاسالهاي زیادهيچ نقش ونگاري ازجانداران برروي درفش هاتصويرنمي شد.

نخستين تصوير بر روي پرچم ايران
در سال 355 خورشيدي 976 ميلادي که غزنويان، با شکست دادن سامانيان، زمام امور را در دست گرفتند، سلطان محمود غزنوي براي نخستين بار دستور داد نقش يک ماه را بر روي پرچم خود که رنگ زمينه آن يکسره سياه بود زردوزي کنند. سپس در سال 410 خورشيدي ( 1031 ميلادي ) سلطان مسعود غزنوي به انگيزه دلبستگي به شکار شير دستور داد نقش و نگار يک شير جايگزين ماه شود و از آن پس هيچگاه تصوير شير از روي پرچم ملي ايران برداشته نشد تا انقلاب ايران در سال 1979 ميلادي
افزوده شدن نقش خورشيد بر پشت شير
در زمان خوارزمشاهيان يا سلجوقيان سکه هائي زده شد که بر روي آن نقش خورشيد بر پشت آمده بود، رسمي که به سرعت در مورد پرچمها نيز رعايت گرديد. در مورد علت استفاده از خورشيد دو ديدگاه وجود دارد، يکي اينکه چون شير گذشته از نماد دلاوري و قدرت، نشانه ماه مرداد ( اسد ) هم بوده و خورشيد در ماه مرداد در اوج بلندي و گرماي خود است، به اين ترتيب همبستگي ميان خانه شير ( برج اسد ) با ميانهٌ تابستان نشان داده مي شود. نظريه ديگر بر تاًثير آئين مهرپرستي و ميترائيسم در ايران دلالت دارد و حکايت از آن دارد که به دليل تقدس خورشيد در اين آئين، ايرانيان کهن ترجيح دادند خورشيد بر روي سکه ها و پرچم بر پشت شير قرار گيرد
پرچم در دوران صفويان
در ميان شاهان سلسله صفويان که حدود 230 سال بر ايران حاکم بودند تنها شاه اسماعيل اول و شاه طهماسب اول بر روي پرچم خود نقش شير و خورشيد نداشتند. پرچم شاه اسماعيل يکسره سبز رنگ بود و بر بالاي آن تصوير ماه قرار داشت. شاه طهماسب نيز چون خود زادهً ماه فروردين ( برج حمل ) بود دستور داد به جاي شير و خورشيد تصوير گوسفند ( نماد برج حمل ) را هم بر روي پرچمها و هم بر سکه ها ترسيم کنند. پرچم ايران در بقيهً دوران حاکميت صفويان سبز رنگ بود و شير و خورشيد را بر روي آن زردوزي مي کردند. البته موقعيت و طرز قرارگرفتن شير در همهً اين پرچمها يکسان نبوده، شير گه نشسته بوده، گاه نيمرخ و گاه رو به سوي بيننده. در بعضي موارد هم خورشيد از شير جدا بوده و گاه چسبيده به آن. به استناد سياحت نامهً ژان شاردن جهانگرد فرانسوي استفاده او بيرق هاي نوک تيز و باريک که بر روي آن آيه اي از قرآن و تصوير شمشير دوسر علي يا شير خورشيد بوده، در دوران صفويان رسم بوده است. به نظر مي آيد که پرچم ايران تا زمان قاجارها، مانند پرچم اعراب، سه گوشه بوده نه چهارگوش.
پرچم در عهد نادرشاه افشار
نادر که مردي خود ساخته بود توانست با کوششي عظيم ايران را از حکومت ملوک الطوايفي رها ساخته، بار ديگر يکپارچه و متحد کند. سپاه او از سوي جنوب تا دهلي، از شمال تا خوارزم و سمرقند و بخارا، و از غرب تا موصل و کرکوک و بغداد و از شرق تا مرز چين پيش روي کرد. در همين دوره بود که تغييراتي در خور در پرچم ملي و نظامي ايران بوجود آمد. درفش شاهي يا بيرق سلطنتي در دوران نادرشاه از ابريشم سرخ و زرد ساخته مي شد و بر روي آن تصوير شير و خورشيد هم وجود داشت اما درفش ملي ايرانيان در اين زمان سه رنگ سبز و سفيد و سرخ با شيري در حالت نيمرخ و در حال راه رفتن داشته که خورشيدي نيمه بر آمده بر پشت آن بود و در درون دايره خورشيد نوشته بود: " المک الله " سپاهيان نادر در تصويري که از جنگ وي با محمد گورکاني، پادشاه هند، کشيده شده، بيرقي سه گوش با رنگ سفيد در دست دارند که در گوشهً بالائي آن نواري سبز رنگ و در قسمت پائيتي آن نواري سرخ دوخته شده است. شيري با دم برافراشته به صورت نيمرخ در حال راه رفتن است و درون دايره خورشيد آن بازهم " المک الله " آمده است. بر اين اساس ميتوان گفت پرچم سه رنگ عهد نادر مادر پرچم سه رنگ فعلي ايران است. زيرا در اين زمان بود که براي نخستين بار اين سه رنگ بر روي پرچم هاي نظامي و ملي آمد، هر چند هنوز پرچمها سه گوشه بودند.
دورهً قاجارها، پرچم چهار گوشه
در دوران آغامحمدخان قاجار، سر سلسلهً قاجاريان، چند تغيير اساسي در شکل و رنگ پرچم داده شد، يکي اين که شکل آن براي نخستين بار از سه گوشه به چهارگوشه تغيير يافت و دوم اين که آغامحمدخان به دليل دشمني که با نادر داشت سه رنگ سبز و سفيد و سرخ پرچم نادري را برداشت و تنها رنگ سرخ را روي پرچم گذارد. دايره سفيد رنگ بزرگي در ميان اين پرچم بود که در آن تصوير شير و خورشيد به رسم معمول وجود داشت با اين تفاوت بارز که براي نخستين بار شمشيري در دست شير قرار داده شده بود. در عهد فتحعلي شاه قاجار، ايران داراي پرچمي دوگانه شد. يکي پرچمي يکسره سرخ با شيري نشسته و خورشيد بر پشت که پرتوهاي آن سراسر آن را پوشانده بود. نکته شگفتي آور اين که شير پرچم زمان صلح شمشير بدست داشت در حالي که در پرچم عهد جنگ چنين نبود. در زمان فتحعلي شاه بود که استفاده از پرچم سفيد رنگ براي مقاصد ديپلماتيک و سياسي مرسوم شد. در تصويري که يک نقاش روس از ورود سفير ايران " ابوالحسن خان شيرازي " به دربار تزار روس کشيده، پرچمي سفيد رنگ منقوش به شير و خورشيد و شمشير، پيشاپيش سفير در حرکت است. سالها بعد، اميرکبير از اين ويژگي پرچم هاي سه گانهً دورهً فتحعلي شاه استفاده کرد و طرح پرچم امروزي را ريخت. براي نخستين بار در زمان محمدشاه قاجار ( جانشين فتحعلي شاه ) تاجي بر بالاي خورشيد قرار داده شد. در اين دوره هم دو درفش يا پرچم به کار مي رفته است که بر روي يکي شمشير دو سر حضرت علي و بر ديگري شير و خورشيد قرار داشت که پرچم اول درفش شاهي و دومي درفش ملي و نظامي بود.
اميرکبير و پرچم ايران
ميرزا تقي خان اميرکبير، بزرگمرد تاريخ ايران، دلبستگي ويژه اي به نادرشاه داشت و به همين سبب بود که پيوسته به ناصرالدين شاه توصيه مي کرد شرح زندگي نادر را بخواند. اميرکبير همان رنگ هاي پرچم نادر را پذيرفت، اما دستور داد شکل پرچم مستطيل باشد ( بر خلاف شکل سه گوشه در عهد نادرشاه ) و سراسر زمينهً پرچم سفيد، با يک نوار سبز به عرض تقريبي 10 سانتي متر در گوشه بالائي و نواري سرخ رنگ به همان اندازه در قسمت پائين پرچم دوخته شود و نشان شير و خورشيد و شمشير در ميانه پرچم قرار گيرد، بدون آنکه تاجي بر بالاي خورشيد گذاشته شود. بدين ترتيب پرچم ايران تقريباٌ به شکل و فرم پرچم امروزي ايران درآمد.
با پيروزي جنبش مشروطه خواهي در ايران و گردن نهادن مظفرالدين شاه به تشکيل مجلس، نمايندگان مردم در مجلس هاي اول و دوم به کار تدوين قانون اساسي و متمم آن مي پردازند. در اصل پنجم متمم قانون اساسي آمده بود: " الوان رسمي بيرق ايران، سبز و سفيد و سرخ و علامت شير و خورشيد است"، کاملا مشخص است که نمايندگان در تصويب اين اصل شتابزده بوده اند. زيرا اشاره اي به ترتيب قرار گرفتن رنگها، افقي يا عمودي بودن آنها، و اين که شير و خورشيد بر کدام يک از رنگها قرار گيرد به ميان نيامده بود. همچنين دربارهً وجود يا عدم وجود شمشير يا جهت روي شير ذکري نشده بود. به نظر مي رسد بخشي از عجلهً نمايندگان به دليل وجود شماري روحاني در مجلس بوده که استفاده از تصوير را حرام مي دانستند. نمايندگان نوانديش در توجيه رنگهاي به کار رفته در پرچم به استدلالات ديني متوسل شدند، بدين ترتيب که مي گفتند رنگ سبز، رنگ دلخواه پيامبر اسلام و رنگ اين دين است، بنابراين پيشنهاد مي شود رنگ سبز در بالاي پرچم ملي ايران قرار گيرد. در مورد رنگ سفيد نيز به اين حقيقت تاريخي استناد شد که رنگ سفيد رنگ مورد علاقهً زرتشتيان است، اقليت ديني که هزاران سال در ايران به صلح و صفا زندگي کرده اند و اين که سفيد نماد صلح، آشتي و پاکدامني است و لازم است در زير رنگ سبز قرار گيرد. در مورد رنگ سرخ نيز با اشاره به ارزش خون شهيد در اسلام، بويژه امام حسين و جان باختگان انقلاب مشروطيت به ضرورت پاسداشت خون شهيدان اشاره گرديد. وقتي نمايندگان روحاني با اين استدلالات مجباب شده بودند و زمينه مساعد شده بود، نوانديشان حاضر در مجلس سخن را به موضوع نشان شير و خورشيد کشاندند و اين موضوع را اين گونه توجيه کردند که انقلاب مشروطيت در مرداد (سال 1285 هجري شمسي 1906 ميلادي) به پيروزي رسيد يعني در برج اسد(شير). از سوي ديگر چون اکثر ايرانيان مسلمان شيعه و پيرو علي هستند و اسدالله از القاب حضرت علي است، بنابراين شير هم نشانهً مرداد است و هم نشانهً امام اول شيعيان در مورد خورشيد نيز چون انقلاب مشروطه در ميانهً ماه مرداد به پيروزي رسيد و خورشيد در اين ايام در اوج نيرومندي و گرماي خود است پيشنهاد مي کنيم خورشيد را نيز بر پشت شير سوار کنيم که اين شير و خورشيد هم نشانهً علي باشد هم نشانهً ماه مرداد و هم نشانهً چهاردهم مرداد يعني روز پيروزي مشروطه خواهان و البته وقتي شير را نشانهً پيشواي امام اول بدانيم لازم است شمشير ذوالفقار را نيز بدستش بدهيم. بدين ترتيب براي اولين بار پرچم ملي ايران به طور رسمي در قانون اساسي به عنوان نماد استقلال و حاکميت ملي مطرح شد. در سال 1336 منوچهر اقبال، نخست وزير وقت به پيشنهاد هياًتي از نمايندگان وزارت خانه هاي خارجه، آموزش و پرورش و جنگ طي بخش نامه اي ابعاد و جزئيات ديگر پرچم را مشخص کرد. بخش نامهً ديگري در سال 1337 در مورد تناسب طول و عرض پرچم صادر شد و طي آن مقرر گرديد طول پرچم اندکي بيش از يک برابر و نيم عرضش باشد .
پرچم ایران

 به رنگ‌های سبز، سفید، و قرمز، درمیان این سه رنگ بسته به نوع حکومت‌هایی که بر ایران فرمان‌روایی کرده‌اند گاه شیر و خورشید - که قدمت بیشتری دارد - و گاه سفید (بدون نشان) قرار گرفته است،‌ درحال حاضر و بعد از انقلاب ۱۳۵۷ هجری شمسی ایران نشانی که بیان‌گر «الله» و شعار «لااله الااله» است به رنگ قرمز در میان پرچم قرار گرفته است، در پایین رنگ سبز و بالای رنگ قرمز، ۲۲ «الله‌اکبر» به نشانه پیروزی انقلاب در روز ۲۲ بهمن، قرار گرفته است.

معنای رنگ‌های پرچم

سبز - سرسبزی و آبادانی

سفید - صلح و دوستی

قرمز - نشان خون از دست رفتگان در جنگ

این سه رنگ از دیر باز در نمادهای ایرانی بکار می رفته اند. برای نمونه در نگاره‌هایی که از کاخ‌های شوش بدست آمده است این سه رنگ را با این ترتیب می‌توان دید.قسمتی از یکی از دیوارهای کاخ‌های هخامنشی در شوش؛ این دیوار هم اکنون در موزه لوور موجود است.

درفش کاویانی

نخستین اشاره در تاریخ اساطیر ایران به وجود پرچم، به قیام کاوه آهنگر علیه ظلم و ستم آژی‌دهاک (ضحاک) برمی‌گردد. در آن هنگام، کاوه برای آن که مردم را علیه ضحاک بشوراند، پیش‌بند چرمی خود را بر سر چوبی کرد و آن را بالا گرفت تا مردم گرد او جمع شوند. سپس کاخ فرمانروای خونخوار را در هم کوبید و فریدون را بر تخت شاهی نشانید. فریدون نیز پس از آنکه فرمان داد تا پاره چرم پیش‌بند کاوه را با دیباهای زرد و سرخ و بنفش آراستند و در و گوهر به آن افزودند، آن را درفش شاهی خواند و بدین سان درفش کاویانی پدید آمد. نخستین رنگ‌های پرچم ایران زرد و سرخ و بنفش بود، بدون آنکه نشانه‌ای ویژه بر روی آن وجود داشته باشد. درفش کاویان صرفاً افسانه نبوده و به استناد تاریخ تا پیش از حمله تازیان به ایران، به ‌ویژه در زمان ساسانیان و هخامنشیان، پرچم ملی و نظامی ایران را درفش کاویان می‌گفتند.محمدبن جریر طبری در کتاب تاریخ خود به نام الامم و الملوک می‌نویسد: درفش کاویان از پوست پلنگ درست شده، به درازای دوازده ارش که اگر هر ارش را که فاصله بین نوک انگشتان دست تا بندگاه آرنج است، 60 سانتی متر به حساب آوریم، تقریباً پنج متر عرض و هفت متر طول می‌شود. ابوالحسن مسعودی نیز در مروج اهب به همین موضوع اشاره می‌کند.به روایت بیشتر کتاب‌های تاریخی، درفش کاویان زمان ساسانیان از پوست شیر یا پلنگ ساخته شده بود، بدون آنکه نقش جانوری بر روی آن باشد. هر پادشاهی که به قدرت می رسید، تعدادی جواهر بر آن می افزود. به هنگام حمله اعراب به ایران، در جنگی که در اطراف شهر نهاوند درگرفت، درفش کاویان به دست آنان افتاد و چون آن را همراه با فرش مشهور «بهارستان» نزد عمر بن خطاب، خلیفه مسلمانان، بردند، وی از بسیاری گوهرها، درها و جواهراتی که به درفش آویخته شده بود، دچار شگفتی شد و به نوشته فضل الله حسینی قزوینی در کتاب المعجم: «… سپس بفرمود تا آن گوهرها را برداشتند و آن پوست را سوزانیدند.

نخستین تصویر بر روی پرچم ایران                                                                 

 در سال 355 خورشیدی (976 میلادی) که غزنویان، با شکست دادن سامانیان، زمام امور را در دست

گرفتند، سلطان محمود غزنوی برای نخستین بار دستور داد نقش یک ماه را بر روی پرچم خود که رنگ زمینه آن یک‌سره سیاه بود، زردوزی کنند. سپس در سال 410 خورشیدی (1031 میلادی) سلطان مسعود غزنوی به انگیزه دلبستگی به شکار شیر دستور داد نقش و نگار یک شیر جایگزین ماه شود و از آن پس هیچگاه تصویر شیر از روی پرچم ملی ایران برداشته نشد؛ تا انقلاب اسلامی در سال (1979 میلادی).

انقلاب مشروطیت و پرچم ایران

با پیروزی جنبش مشروطه خواهی در ایران و گردن نهادن مظفرالدین شاه به تشکیل مجلس، نمایندگان مردم در مجلس‌های اول و دوم به کار تدوین قانون اساسی و متمم آن می پردازند. در اصل پنجم متمم قانون اساسی آمده بود: «الوان رسمی بیرق ایران، سبز و سفید و سرخ و علامت شیر و خورشید است»، کاملاً مشخص است که نمایندگان در تصویب این اصل شتابزده بوده اند. زیرا اشاره‌ای به ترتیب قرار گرفتن رنگها، افقی یا عمودی بودن آنها، و این که شیر و خورشید بر کدام یک از رنگها قرار گیرد، به میان نیامده بود. همچنین درباره وجود یا نبود شمشیر یا جهت روی شیر ذکری نشده بود. به نظر می رسد بخشی از عجله نمایندگان به دلیل وجود شماری روحانی در مجلس بوده که استفاده از تصویر را حرام می دانستند. نمایندگان نواندیش در توجیه رنگهای به کار رفته در پرچم به استدلالات دینی متوسل شدند، بدین ترتیب که می گفتند رنگ سبز، رنگ دلخواه پیامبر اسلام (ل) و رنگدین است، بنابراین پیشنهاد می‌شود رنگ سبز در بالای پرچم ملی ایران قرار گیرد. در مورد رنگ سفید نیز به این حقیقت تاریخی استناد شد که رنگ سفید رنگ مورد علاقه زرتشتیان است، اقلیت دینی که هزاران سال در ایران به صلح و صفا زندگی کرده‌اند و این که سفید نماد صلح، آشتی و پاکدامنی است و لازم است در زیر رنگ سبز قرار گیرد. در مورد رنگ سرخ نیز با اشاره به ارزش خون شهید در اسلام، به ‌ویژه امام حسین (ل) و جان باختگان انقلاب مشروطیت، به ضرورت پاسداشت خون شهیدان اشاره شد. وقتی نمایندگان روحانی با این استدلالات مجاب شده بودند و زمینه مساعد شده بود، نواندیشان حاضر در مجلس سخن را به موضوع نشان شیر و خورشید کشاندند و این موضوع را این گونه توجیه کردند که انقلاب مشروطیت در مرداد (سال 1285 هجری شمسی 1906 میلادی) به پیروزی رسید یعنی در برج اسد (شیر). از سوی دیگر چون اکثر ایرانیان مسلمان شیعه و پیرو علی هستند و اسدالله از القاب حضرت علی (ل) است، بنابراین شیر هم نشانه مرداد است و هم نشانه امام اول شیعیان. در مورد خورشید نیز چون انقلاب مشروطه در میانه ماه مرداد به پیروزی رسید و خورشید در این ایام در اوج نیرومندی و گرمای خود است، پیشنهاد شد خورشید را نیز بر پشت شیر سوار کنند که این شیر و خورشید هم نشانه علی (ل) باشد هم نشانه ماه مرداد و هم نشانه چهاردهم مرداد، یعنی روز پیروزی مشروطه خواهان، و البته وقتی شیر را نشانه پیشوای امام اول (ل) بدانیم، لازم است شمشیر ذوالفقار را نیز به دستش بدهیم. بدین ترتیب برای اولین بار پرچم ملی ایران به طور رسمی در قانون اساسی به عنوان نماد استقلال و حاکمیت ملی مطرح شد. در سال 1336 منوچهر اقبال، نخست وزیر وقت، به پیشنهاد هیاتی از نمایندگان وزارت خانه‌های خارجه، آموزش و پرورش و جنگ طی بخش‌نامه‌ای ابعاد و جزئیات دیگر پرچم را مشخص کرد. بخش‌نامه دیگری در سال 1337 در مورد تناسب طول و عرض پرچم صادر و طی آن مقرر شد طول پرچم اندکی بیش از یک برابر و نیم عرضش باشد.

پرچم بعد از انقلاب اسلامی

در اصل هجدهم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران مصوب سال 1358 (1979 میلادی) در مورد پرچم گفته شده است که پرچم جمهوری اسلامی از سه رنگ سبز، سفید و سرخ تشکیل می‌شود و نشانه جمهوری اسلامی (تشکیل شده با حروف الله اکبر) در وسط آن قرار دارد.

 

+ نوشته شده توسط حمید بابرنیا در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 و ساعت 21:50 |

روزهاي هفته در زبان انگليسي

در زبان انگلیسی شنبه را Saturday گویند یعنی روز زحل و رنگ آن به همین مناسبت سیاه است زیرا رنگ زحل در آسمان کمی به سیاهی می زند.در اساطیر یونان زحل که نامش chronos یعنی زمان است ،پدر خدایان یونانی است که فرزندانش ژوپیتر و دیگران او را از آسمان راندند و او به زمین آمد و در روم(ایتالیا) مهمان پادشاهی به نام ژانوس شد و هزار سال نزد او زیست و در این هزار سال که دوران طلایی نامیده شده است به یمن قدوم زحل مرگ وبیماری وپیری و زشتی و قحطی و... وجود نداشت و پیوسته همه چیز به وفق مراد بود و هنوز در ایتالیا سالیانه جشنی برپا می شود به نامsaturnalia  یعنی جشن زحل و نام ژانویه از همان ژانوس گرفته شده است.

 روز یکشنبه را Sunday یعنی روز خورشید و با آنکه اکنون تعطیل است اما در فرهنگهای انگلیسی از آن به عنوان روز اول هفته یاد می کنند ، همانطور که ما در فارسی شنبه را روز اول هفته می گوییم.گویی شنبه شماره صفر هفته است که هنوز آفرینش شروع نشده و با طلوع خورشید که همان تجلی نور الهی  است آفرینش در روز یکشنبه آغاز شده است و روز یکشنبه اولین روز آفرینش و همچنین اولین روز هفته است.

روز دوشنبه را Monday  گویند که منسوب به ماه و رنگ آن سبز است زیرا در هیات قدیم رنگ اصلی ماه را سبز می دانستند و در زبان انگلیسی نیز چنین است که رنگ ماه سبز است و گاهی از آن به حسادت یاد می کنند و رنگ غول حسادت نیز سبز است و در زبان انگلیسی اصطلاح Green with envy به معنی سبز شده از حسادت ، رایج است. این روز به زن تعلق دارد زیرا ماه زن است و ارتباط ویژه ای با زنان دارد از جمله آنکه مظهر نور الهی است و در غیبت خورشید رسالت او رساندن نور خورشید به جهان است و زن به علت بلندی مقام و اینکه نگاهش به سوی خورشید است این رسالت را می تواند انجام دهد.

روز سه شنبه را   Tuesdayگویند یعنی روزtues که نام یکی از خدایان یونانی و معادل با مارس یا مریخ و رنگ آن قرمز است. این روز به مردان تعلق دارد که عاشقند و سرخ رنگ عشق است و روز قربانی و جان فشانی در راه معشوق. چهارشنبه راWednesday   گویند که روزoden  یکی دیگر از خدایان اساطیری است که آن نیز برابر با mercury یعنی عطارد است و رنگ آن فیروزه ای است و روز تجارت و سود است. از همین لغت کلمه merchant  

به معنی بازرگان و mercantile  به معنی تجاری آمده است یعنی مربوط به مر کوری یا

عطارد که دبیر فلک است و دانش دنیوی نزد اوست.

روز پنج شنبه راThursday  گویند یعنی روز متعلق به thor که باز از خدایان ژرمنی است و معادل با ژوپیتر یا زئوس در فرهنگ روم و یونانیان و معادل مشتری در فرهنگ ماست و روز سعادت است .

روز جمعه را  Friday گویند که بعضی گفته اند به معنی روز آسایش و رهایی از کار و فعالیت است و بعضی گفته اند روز درخشندگی و سپیدی است و متعلق به ستاره ی زهره یا ونوس که رنگش در آسمان سپیدی می زند.

در طي تاريخ ، ذهن پويا و دورانديش آدمي ، براي شمارش روزها و نگهداشت حساب روزها ، ظرائف ويژه اي بكار گرفته است تا بسهولت تقدم و تاخر روزها و حساب هفته ها و ماهها را در ذهن نگهدارد . از چرخش آفتاب وماه گرفته تا طالع انسان كه بر گردش ستارگان وابسته ميدانستند ، جملگي به زيبا وجهي در تقويم مخصوصي از سوي باريك انئيشان درج گشته و پشت بند اسامي ويژه روزها و ماهها ، افسانه هاي پر معنا استوار بوده است . هر ملتي در قلمرو مغرب زمين ، به سوابق فرهنگي بهره اي در تقويم داشته و افسانه هاي مربوط به اسامي روزهاو حساب ايام و ... افزوده اند در نظر اين مردم ، روزهاي هفته نام از خورشيد و ماه يا خدايان جبار والهه هاي نكو منظر گرفته اند . آنچه در زير مياوريم نگاهي گذراست به افسانه هاي مربوط به عناوين روزهاي هفته و سپس نام ماهها در فرهنگ ملل مغرب زمين :

الف – اسامي هفت روز هفته :

1- يكشنبه =Sunday

2- دوشنبه =Monday

3- سه شنبه = Tuesday

4- چهارشنبه = Wednesday

5- پنچشنبه =Thursday

6- جمعه = Friday

7- شنبه = Saturday

 

1-Sunday

در روزگار قديم ، مردم نظاره گر گوي منور طلائي رنگي در آسمان بوده اند كه گوئي خدائي اين گوي پر نور را حركت در مياورد و در ارابه اي اطراق كرده بود كه چرخهاي اين ارابه در هر چرخش از خود نور روسنائي بيرون ميرختند .آپولون(APOLLO) خداي روشنگري و ايزد خورشيد نام گرفته بود . به افتخار او ، سر آغاز هفته بنام خورشيد ( Sol) خواندند و آنروز را به لاتين Solis days يعني روز خورشيد ناميدند . سپس اين لفظ به Sunnandaey كه به انگليسي همان روز خورشيد است ناميده گشت و بتدريج به Sunday مبدل شد . در موزه هاي مغرب زمين ، بخصوص دانمارك ، در غرفه اي خاص گردونه اي را مي توان ديد كه اسب تند پاي بلند يالي اين گردونه منور خورشيد را برپشت مي كشد.

2-Monday                                                                                                                                                    مردم جنوب اروپا نيز به گوي نقرهاي رنگي در آسمان چشم ميدوختند كه شبها نور افشاني ميكرد به زبان لاتين اين كره پر نور Luna ( ماه ) ناميده شد ، نظاره گران اين گوي منور ، روز ديگري از هفته را بنام اين كره موسوم نمودند . اين روز به لاتين Luna dies خوانده شد كه بعد ها ساكنان شمالي قاره اروپا به Mona ( لفظي كه آنها در برابر Luma براي Moon ماه ادا مينمودند) سرسپاري پيدا كردند و بعد از روز خورشيد را Mona day يعني روز ماه ناميدند . از اين لفظ كلمه

انگليسي Monday بجاي ماند .

3-Tuesday

سومين روز هفته در شمارش روزها ي غربي بنام Tiw معروف است . Tiw خداي جنگ اقوام لاتين زبان بود او حامي جنگاوراني محسوب ميشد كه او را مي پرستيدند . دلسپردگان Tiw باور داشتند كه وقتي جنگجوي غيوري در رزمگاه به قتل ميرسد Tiw از مامن خود در كوهستان پايئن ميامد و بهمراه حوريان ، جنگجوي خسته را از ميدان جنگ به سرزمين امن و امان و زيبا منظري مي برد . Tiw نام خود را به سومين روز هفته داد و اين روز به Tiwasdey موسوم گشت كه در زبان انگليسي به Tuesday مقلب شد.

4- Wednesday

ساكنان شمالي قاره اوروپا ، خدايان متعددي را ميپرستيدند . در نظر آنها خدائي بنام Woden از ساير خدايان برتر بود و صاحب منصب اريكه خداي خدايان محسوب ميگشت . Woden خدائي تشنه دانستني و آگاهي بود. حتي او در ازاي كسب معرفت ، يك چشم خود را در گرو خداي دانش نهاده بود . بهمين خاطر در نگارش تصوير اين خدا او را همواره با كلاه لبه داري مجسم ميكردند كه جلو چشم نابينا و به گرو رفته او را ميگرفت . دو پرنده سياهرنگ ( شايد كلاغ ) بر دوش او مي نشستند و به جاسوسي وكسب خبر از قلمرو علم براي اين خدا مي پرداختند . شبانگاهان اين پرندگان به زمين مي آمدند و تا سپيده دم اخبار را گردآوري مي نمودند و هنگام پگاه به پيشگاه Woodenبر ميگشتند . همين است كه wooden به كل اخبار جهان آگاه بود . به افتخار اين خدا روزي از روزهاي هفته ( چهارمين روز هفته ) بنام او مرسوم گشت و Wodnesdaey نام يافت كه كم كم در زبان انگليسي به Wednesday شهره گشت .

5- Thursday

مردم روزگاران گذشته مغرب زمين ، رعد و برق و عوارض ناشي از اين پديدارهاي طبيعي را نمي شناختند. در پرده خيال آنها Thur ، خداي تندر بود كه بر ارابه اي كه دو بز چموش تند پاي آنرا ميكشيدند سوار ميگشت . آنها باور داشتند كه وقتي Thur احساس گرسنگي ميكند ، از گردونه خويش چكشي عظيم در آسمانها رها ميسازد كه نور خيره كننده اي از اين چكش ساطع ميشود و صداي چرخ ارابه او در آسمان مي پيچد . رعد و برق ناشي از اين حركت Thur پنداشته ميشد . بنام پنجمين روز هفته را Thuresdaey ناميدند كه به انگليسي Thursday خوانده شد .

6-Friday

مردم شمال اروپا به الهه زيبايي معتقد بودند كه او ار Frigg ميخواندند ، وظيفه او حمل جنگاوران كشته شده در ميدان جنگ و رساندن آنها به باغ زيبايي خيالي بود كه بدستان معجزه گر او جنگاوران ، در آن باغ حيات مجدد مي يافتند وبه زندگاني جاويد ميرسيدند. در اپراي تنظيم شده توسط ريشارد واگز مي بينيم كه Figg سپر و نيزه اي بردست گرفته و جنگجويي خسته را بر سينه ميفشارد . در نزد ملل مغرب زمين ، ششمين روز هفته به Frigedaey ملقب گشت . الهه اي كه بر ارابه اي جاي خوش كرده و نيزه بردست بر گرده دو سگ تيز پوزه كه گردونه او را ميكشد ،شلامي كوبد و در قلمروآسمان به چرخش و جولان در مي آيد . انگليسي Friday را از آن الههFrig دانستند.  

 7-Saturday

Saturn در قلمرو اسطوره رومي ها به خداي كشتزار محسوب مي شد. به رغم رومي ها ساتورن كنترل را بعده داشت و ريزش باران به همت او وابسته بود . رومي ها قبل از بذر افشاني به درگاه Saturn قرباني مي دادند و از او امداد مي خواستند به افتخار اين خدا روز شنبه اروپائي ها Saturnidies خوانده شد كه در انگليسي به Saturday موسوم شد .

1- ژانويه =  January

قرنها پيش ، ملل مغرب زمين حساب ماههاي سال را به ده رسانده بودن . يكي از امپراطوران رم تصميم گرفت كه دو ماه ديگر به ماههاي دهگانه سال بيافزايد . در آن زمان مردم به خدائي معتقد بودند كه Janus خوانده ميشد . جانوس صاحب دو چهره بود . يك چهره او آينده را مي نگريست و چهره ديگرش بر گذشته نظاره ميكرد . جانوس نگهبان منازل بشمار مي رفت تصوير وي را بر روي در خانه ها نمايش ميدادند كه روئي به درون خانه و روئي ديگر به بيرون داشت . چنين تصويري از چنان خدائي به نظر مناسب آمد كه با اسم ماهي از ماههاي سال منطبق شود. ماهي كه از يكسو آنچه رفته است بنگرد و حساب ايام گذشته و فهرست بروز وقايع در ماههاي قبل را داشته باشد و از جانب ديگر به آينده نگاه كند كه چه روي خواهد داد و حساب حوادث آتي را نگهدارد . اين ماه Januaries خوانده شد كه به انگليسي January ناميده شد .

2- فوريه = February

پس از نامگذاري يازدهمين ماه سال ، امپراطور مذكور و مردم سرزمين رم انديشيدند كه نامي بر ماه ديگري بيابند كه دوازده ماه سال تكميل شود . آن روزگار تقويم روميها آغاز سال را به March اختصاص داده بود . دو ماه جديد ( ژانويه و فوريه ) به انتهاي سال افزوده شد. روميها همواره از پليدي پرهيز داشتند و هميشه به فكر پاك كردن خويشتن و گردگيري منازل خود مي افتادند و مخصوص قبل از ماه March كه در آن زمان نخستين ماه سال و ميمون و فرخنده بود ، در فكر نظافت وپاكيزگي اطراق گاههاي خود بودند پاكيزگي و پاك ساختن در زبان لاتين Februum خوانده مي شد . بنابراين ماه قبل از March را Februaries گفتند كه در انگليسي به February موسوم شد . ژوليوس سزار امپراطور رم بعدها دو اسم ژانويه و فوريه را آخر سال به ابتداي سال غربي انتقال داد و حساب ماهها در تقويم مغرب زمين بر اين اساس استوار گشت . بدين ترتيب سال مغرب زمين با ژانويه آغاز شد .

3- مارس = Mars

 روميها قديم خداي جنگ خود را ، Mars ميخواندند و نام يكي از ماههاي خود را به افتخار او Marti us ناميدند كه به انگليسي Mars گفته مي شد. مارس در تصاوير ، سوار بر اسب بر شيپور جنگ ميدمد . در حاليكه در تصويرديگري ، سپري بدست و شمشيري بر دست ديگر ، سوار تخت رواني است كه اسبان غول پيگر گردونه او را حمل ميكند.

4- آوريل = April

در نظر ملل مغرب زمين ، ماه چهارم از سال ، ماهي بود كه گوئي در اينوقت زمين شكافته ميشد تاساقه هاي نوري از دل خاك بيرون بيايد و شكوفه ها بر شاخه ها بنشيند . كلمه لاتين شكافته شدن سينه زمين معادل Aperio بود كه ماه چهارم بدين مناسبت Aprils خوانده شد و به انگليسي April

مرسوم شد .

5- مي = May

الهه بهار و روشني ها در پندار مردم رم ، Maya نام داشت . او حافظ سبزه زارهه بود و گياهان را در ريشه حمايت مي كرد به اسم او ماه پنجماز سال ، Maui's گفته شد كه به انگليسي May عنوان گرفت .

6- جولاي = July

اندكي از مرگ امپراطور رم ژوليوس سزار نگذشته بود كه سناي رم بياد خدمات او ، ماهي از ماههاي سال را در تقويم رومي به Julius موسوم ساخت كه July در انگلسي معادل اين نام است .

7- آگوست = August

چند سال بعد از مرگ سزار ، آگوست امپراطور ديگر روم به سلطنت رسيد . او در شهرت طلبي دست كمي از سزار نداشت پس نامي ديگر از ماههاي سال بنام او ملقب گشت

چهار ماه ديگر بشرح زير مرسوم شد .

          (سپتامبر) 9-September

          (اكتبر)10-October

          (نوابر) 11-November

          (دسامبر) 12-December

+ نوشته شده توسط حمید بابرنیا در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 و ساعت 21:46 |

تاريخچه اتم

 

دو هزار و پانصد سال پيش، حدود 450 قبل از ميلاد يك دانش پژوه يا حكيم يوناني درباره تبديل اجسام قطعات كوچكتر به تفكر پرداخت. نام او «لوسيوپس» بود. از نظر او اينكه هر چيز را مرتبا به قطعات كوچكتر و كوچكتر تقسيم مي‏توان كرد، مفهومي نداشت و اين عمل مي‏بايست در جايي به انتها مي‏رسيد و زماني به قطعه‏ي چنان كوچكي رسيد كه نتوان كوچكتر از آن را به دست آورد....

 لوسيوپس شاگردي به نام «دموكرتيوس داشت كه او هم همينطور فكر مي‏كرد. وقتي دموكريتوس در سال 380 قبل از ميلاد درگذشت، 72 كتاب درباره‏ي فرضيات خود راجع به كائنات نوشته بود. يكي از آن فرضيات اين بود كه همه چيز در جهان از ذرات بسيار كوچكي ساخته شده و اين ذرات كوچكتر از آنند كه بتوان بازهم به ذرات كوچكتر تقسيم شان كرد. او اين ذرات كوچك را «آتوموس» ناميد كه يك لغت يوناني است و معناي «خرد نشدني» مي‏دهد. اين لغت در انگليسي به صورت «اتم» درآمد.

 دموكريتوس، معتقد بود كه همه‏ي جهان از انواع مختلف اتم ساخته شده است و در ميان اتم‏ها هيچ چيز وجود ندارد. اتم‏هاي مجزا كوچكتر از آن هستند كه به چشم ديده شوند ولي زماني كه تعداد زيادي از آنها در تركيبات مختلف به يكديگر ملحق شوند تشكيل اجسام گوناگوني را مي‏دهند كه ما در اطراف خود مشاهده مي‏كنيم. وي عقيده داشت كه گرچه اتمها مي‏توانند آرايش خود را تغيير دهند، لكن نه مي‏توان آنها را ساخت و نه از بين برد.

 دموكريتوس نمي‏توانست عقايد خود را ثابت كند و حكماي يونان هم معتقد به وجود اتم نبودند و سخنان او برايشان مفهوم عقلي نداشت بنابراين نظريه‏ي «اتميسم» وي معروفيتي نيافت. از كتاب‏هاي دموكريتوس نسخ زيادي تهيه نشد و همان نسخه‏ها نيز بتدريج از بين رفت و فقط بعلت آنكه در ديگر كتب قديمي به فرضيه‏ي اتمي دموكريتوس اشاره شده نامي از وي به ميان آمده ما امروز از فرضيات او آگاه هستيم.

 حكيم يوناني ديگري به نام «اپيكور» كتابهاي دموكريتوس را قبل از نابودي مطالعه كرد و نظريه‏ي اتمي وي را دنبال كرد. در سال 306 قبل از ميلاد در آتن، مدرسه‏اي بنا كرد. او معتقد بود همه چيز از اتم ساخته شده و حداقل 300 كتاب در موضوعات مختلف نوشت. وي شاگردان زيادي (از جمله زنان) تربيت كرد ولي به مرور زمان او و آثارش به فراموشي سپرده شدند. اما فرض وجود اتم از بين نرفت.

 دو قرن پس از اپيكور، در زمانيكه آثارش هنوز موجود بود، يك عالم رومي به نام «كولرتيوس» نظريه‏ي اتمي را دنبال كرد. وي در حدود 56 سال قبل از ميلاد شعر طويلي به زبان انگليسي «درباره‏ي ماهيت اجسام» مي‏باشد. در اين شعر او به طور مشروح و استادانه به بيان و توضيح نظرات دموكريتوس و اپيكور پرداخت.

 اما از لوكريتوس هم نسخ زيادي تهيه نشد. همزمان با اضمحلال تمدن يونان و روم، نسخه‏هاي قديمي هم نابود مي‏شدند. با آغاز قرون وسطي در اروپا نوشته‏هاي دموكريتوس، اپيكور و لوكريتوس همگي از ميان رفته و مردم اتم را به فراموشي سپردند.

 تا اينكه در سال 1417، زماني كه اروپائيان به نسخ قديمي علاقمند شده بودند شخصي موفق به كشف يك نسخه‏ي قديمي آسيب ديده از شعر لوكريتوس شد. در سال 1454 ياهان گوتنبرگ دستگاه چاپ را اختراع كرد و كتاب‏ها را از خطر نابودي نجات داد.

 شعر لوكريتوس منتشر شده و خيلي از و خيلي از دانش پژوهان تحت تاثير نظريه‏ي اتمي قرار گرفتند. «پير گاسندي» كه در نيمه‏ي اول دهه سالهاي 1600 كتب موثر و متعددي نوشته) است نظريه‏ي اتمي پذيرفت و بسياري از دانش پژوهان اروپايي را از نظرات خود درباره‏ي اتم مطلع ساخت. اتميسم به دوران جديد راه يافت. اما صرف ايده و تصور بودن اتم، ايده‏اي كه فقط به نظر بعضي افراد منطقي مي‏رسيد، سبب مي‏شد تا جدي تلقي نشود.

 يك شيمي دان انگليسي به نام «رابرت بويلي» از جمله كساني بود كه از نظرات گاندي مطلع بود. او اولين دانشمندي بود كه به آزمايشاتي دست زد كه نشان دهنده احتمال وجود اتم بود. موضوع مورد علاقه‏ي بويلي هوا بود. هوا جامد نبود كه موقع لمس كردن سخت باشد و فرم خود را حفظ كند و مايع هم نبود، كه جريان داشته و قابل رويت باشد. هوا ماده‏اي است كه به طور رقيق پراكنده مي‏شود و به چنين ماده‏اي «گاز» مي‏گويند.

 در سال 1662، بويلي كمي جيوه در يك لوله‏ي شيشه‏اي بلند به طول 5 متر و به شكل حرف J ريخت. قسمت كوتاهتر تحتاني لوله بسته بود در حالي كه سر لوله بلندتر باز بود. جيوه بخش تحتاني لوله را پر كرد و هوا در قسمت بسته و كوتاه لوله محبوس شد. سپس بويلي جيوه‏ي بيشتري در لوله ريخت. فشار وزن جيوه اضافي مقداري از جيوه را در داخل قسمت كوتاه لوله به بالا راند. هم چنان كه جيوه به بالاي قسمت كوتاه فشار مي‏آورد، هواي محبوس در فضاي كوچكتر متراكم مي‏شد و اين هواي فشرده بود. هر چه بويلي جيوه بيشتري مي‏ريخت، هواي محبوس در فضاي كوچكتر و بازهم كوچكتر متراكم مي‏شد. بويلي با اين آزمايش نشان داد كه چگونه فضاي پر شده از هوا با افزايش وزن جيوه كمتر مي‏شود. اين را «قانون بويلي» مي‏گويند.

  آزمايش بويلي

  هوا چگونه متراكم مي‏شود؟

 يك اسفنج را مي‏توان در فضاي كوچكتري متراكم كرد. اين به آن دليل است كه اسفنج داراي منافذ كوچكي است كه وقتي آن را فشار مي‏دهيد هواي درون آن منافذ بيرون و ذرات سخت و جامد اسفنج به هم نزديكتر مي‏شوند. وقتي هوا را فشرده مي‏كنيم، منافذ آن را بسته و ماده‏ي هوا را به هم نزديكتر مي‏كنيم.

 بويلي فكر كرد بايد اتم‏هاي بسياري ريزي در هوا باشد. بين اتم‏ها فضايي وجود دارد كه در آن هيچ چيزي نيست. وقتي هوا متراكم مي‏شد اتم‏ها ناچار به يكديگر نزديك مي‏شدند. به عقيده او اين در مورد گازها صادق بود.

 اگر آب مايع را بجوشانيد تبديل به بخار مي‏شود كه نوعي گاز است. بخار بيش از هزار برابر آب فضا را اشغال مي‏كند. آسانترين توضيح اين است كه فرض كنيم در آب اتم چنان به هم نزديكند كه يكديگر را لمس مي‏كنند حال آنكه در بخار و گاز آن‏ها از يكديگر دورند.

 بدين ترتيب در سال 1662، بواسطه بويلي، اتم براي اولين بار از مرحله يك ايده و تصور گام فراتر نهاد.

 

 شواهد وجود اتم‏

 آيا اتم انواع مختلف دارد؟ دموكريتوس معتقد بود كه اين امكان وجود دارد. يونانيان باستان عقيده داشتند جهان از چهار عنصر خاك، آب، هوا، آتش ساخته شده است. به نظر دموكريتوس هر يك از اين عناصر احتمالا نوع متفاوتي از اتم را دارا بودند.

 اتم‏هاي خاك ممكن است سخت و ناهموار باشند، اتم‏هاي آب احتمالا نرم و گرد هستند و اتم‏هاي آتش ممكن است نوك تيز و كنگره دار باشند و اتم‏هاي هوا بسيار سبك هستند.

 اما يونانيان باستان هيچگونه مدركي براي اثبات اينكه جهان واقعي از اين چهار عنصر ساخته شده نداشتند. بويلي در كتابي كه در 1661 نوشت، اظهار داشت كه عناصر بايد از طريق آزمايش كشف شوند.

 شيمي دان‏ها بايد سعي كنند هر چيز را به ساده‏ترين مواد ممكن تجزيه كنند، زمانيكه ديگر ماده قابل تجزيه نبود، آن يك عنصر است. پس از انتشار كتاب بويلي تا اواخر سالهاي دهه‏ي 1700، حدود 30 عنصر مختلف كشف شد.

 آيا هر عنصر داراي نوع مختلفي از اتم است؟ يعني نيكل، نقره، اكسيژن و سولفور هريك داراي اتم‏هاي نوع خود هستند؟ طي سالهاي دهه‏ي 1700، اگر بويلي و چندتن ديگر طرفداران فرضيه‏ي اتم بودند، ولي اكثر شيمي دان‏ها مطالعه در اجسام ريزي را كه ديده نمي‏شدند، عمل بي فايده‏اي مي‏دانستند.

 شيمي داني فرانسوي به نام «آنتوان لوران لاووازيه» در سال 1782 ثابت كرد كه وقتي ماده‏اي به ماده ديگر تغيير شكل مي‏دهد، تغييري در وزن كلي آن حاصل نمي‏شود و به طور كلي جرم فراورده‏ها برابر واكنشدهنده هاست. اين قانون «بقاي ماده» خوانده مي‏شود.

 كشف لاووازيه با فرضيه اتم جور در مي‏آيد. فرض كنيم گفته‏ي دموكريتوس كه اتم‏ها قابل ساختن يا از بين بردن نيستند درست باشد و تنها تغيير آرايش آنها ممكن باشد. چوب و هوا هريك داراي اتم‏هايي با آرايش يكسان هستند.

 وقتي چوب مي‏سوزد، اتم‏ها با تغيير آرايش به صورت خاكستر و دود در مي‏آيند. با اين حال تعداد اتم‏ها همان خواهد بود و وزن كلي آنها تغيير نخواهد كرد. اگر چنين باشد مي‏توان به جاي وزن كلي وزن هر عنصر را جداگانه حساب كنيم و ببينيم وقتي تغييرات روي مي‏دهد چه اتفاقي مي‏افتد.

 «ژوزف لوئي پروست» شيمي دان فرانسوي، اين مورد آزمايش كرد، در سال 1789 به علت انقلاب بي رحمانه در فرانسه به اسپانيا رفت (لاووازيه در فرانسه ماند و در 1794 سر از بدنش جدا شد). پروست طي آزمايش هايي تركيبات مختلفي از عنصرها را شناخت و به اين نتيجه رسيد كه براي هر تركيب با هر روشي عنصرها را بياميزد بايد همان نسبت‏ها را حفظ كند. وي به اين كار (تركيب عناصر) ادامه داد تا در سال 1799 قانون «نسبتهاي ثابت» خود را اعلام كرد. بردست خود را درگير مساله‏ي اتم نكرد ولي اتم در قانون وي بدين صورت جاي مي‏گيرد: فرض كنيد تمام عناصر از اتم تشكيل شده باشند و اتم قابل تجزيه به ذرات كوچكتر نباشد. وقتي عناصر به هم ملحق شده و تركيبي را به وجود مي‏آورند، اتم‏هاي بسياري از يك عنصر با اتم‏هاي بسياري از يكديگر تركيب مي‏شوند.

 «جان دالتون» دانشمند انگليسي با توجه به اين ارتباط ميان اتم‏ها و قانون نسبتهاي ثابت، پس از آزمايشهاي متعدي موفق به ارايه‏ي قانون نسبت‏هاي چند گانه، در 1803 شد.

 اين قانون بدين صورت است كه هرگاه چند گرم از عنصر A با گرم‏هاي متفاوتي از عنصر B واكنش دهد، تركيبات متفاوتي مي‏دهد كه بين گرم‏هاي عنصر B نسبت‏هاي ساده و كوچكي برقرار بود.

 وي در واقع همان نظريات لوسيوپس و دموكريتوس را كامل‏تر و با اثبات ارائه مي‏كرد و در سال 1808 نظريات خود را درباره اتم را در كتابي منتشر كرد و به خاطر اين كتاب است كه امتياز كشف و فرضيه‏ي اتمي به او داده مي‏شود.

 پس از نشر كتاب دالتون شيمي دان‏هاي بيشتري آماده قبول فرضيه وجود اتم شدند و به زودي تقريبا همه آن را پذيرفتند.

 

 وزن اتم‏ها

 يكي ديگر از مشكلاتي كه سر راه اثبات اتم بود وزن آن‏ها بود. دالتون در جستجوي آن بود كه بداند چه چيز باعث مي‏شود اتم‏هاي عناصر مختلف با يكديگر متفاوت باشند. در آزمايشات و تحقيقات افرادي مانند لاووازيه، پروست و خود دالتون، وزن مواد مختلف داخالت داشتند. شايد كشف وزن اتم‏هاي مختلف امكان‏پذير بود و شايد اين همان عاملي بود اتم‏ها را با يكديگر متفاوت مي‏ساخت.

 در سال 1811 فيزيكدان ايتاليايي به نام «آمدئوآووگادور» مدعي شد كه چنانچه حجمهاي مساوي از گازهاي مختلف هميشه از ذرات مساوي ساخته شده باشند او مي‏تواند قانون تركيب امجام را ثابت كند.

 اين ذرات ممكن است اتم‏هاي منفرد و يا تركيبي از اتم‏ها كه مولكول ناميده مي‏شوند، باشند و اين «فرضيه اووگادور» خوانده مي‏شود. با توجه به اينكه دو حجم از هيدروژن با يك حجم اكسيژن تركيب مي‏شود، چنانچه اين نظريه صحت داشته مي‏داشت، پس احتمالا بدان معني است كه به عوض يك اتم از هر كدام كه دالتون معتقد بود، 2 اتم هيدروژن در يك مولكول آب را پذيرفتند ولي تقريبا هيچ كس اعتنايي به فرضيه‏ي اووگادور نكرد. براي حدود 50 سال شيمي دان‏ها نمي‏فهميدند منظور از نسبت‏هاي چندگانه چيست؟

 در سال 1860 اولين كنگره بين المللي شيمي در كارلسورهه آلمان تشكيل شد. صد و چهل شيمي دان از همه‏ي ممالك در آن شركت كردند. يك شيمي دان ايتاليايي به نام «استاينس لائو كانيزارو» كه با فرضيه‏ي اووگادور كاملا آشنايي داشت، نظريات خود را در جزوه‏اي منتشر كرد و در كنگره سخنراني مستدلّي درباره اووگادور ايراد كرد. «ژان سوره استا» شيمي دان بلژيكي كه مشغول تهيه‏ي جدول اوزان اتمي بود فرضيه‏ي اووگادور را اساس كار قرار داد و سرانجام در 1865 موفق شد اولين جدول جديد اين ارقام را در اختيار عموم قرار دهد.

 

 آرايش اتمي

 اگر چه مشكل وزن‏هاي اتمي حل شده بود، اما اين تنها مشكل اتم نبود.

 در 1824 دو شيمي دان آلماني، «جوستوس خون ليبيگ» و «فرد ريش وولر» روي دو تركيب متفاوت كار مي‏كردند هريك براي تركيب خود به فرمولي دست يافتند و به تعداد زيادي از اتم‏هاي هريك از آن دو عنصر پي بردند. وقتي نتايج حاصله را اعلام كردند، معلوم شد هر دو تركيب داراي فرمول واحدي هستند و در مقياس مساوي، مولكول هر تركيب داراي فرمول واحدي هستند و در مقياس مساوي، مولكول هر تركيب داراي همان عناصري است كه در تركيب ديگر وجود دارد. با همه‏ي اينها دو تركيب متفاوت با دو طرز عمل مختلف بودند. «بزرليوس» كه پيشكسوت شيمي دان‏هاي عصر خود بود، از اين مساله در شگفت شد و عمل دو شيمي دان را تكرار كرد و متوجه صحت عمل آن دو شد. دو تركيب متفاوت با عناصر يكسان با نسبتهاي يكسان حاصل مي‏شد. برزليوس آنها را «ايزومر» ناميد كه واژه‏اي يوناني به معناي «نسبت‏هاي برابر» است. موارد ديگري از ايزومرها كشف شد كه تقريبا هميشه در مولكول‏هاي حاوي اتم كربن بدست مي‏آمد.

 برزليوس مولكول‏هاي كربن دار نباتات و حيوانات را به دليل اينكه معمولا در موجودات زنده بودند «تركيبات آلي» ناميد.

 دست يابي به فرمول تركيبات آلي دشوارتر بود. در حاليكه اكثر مولكول‏هاي فاقد اتم كربن كوچك بودند ولي پي بردن به ساختمان آنها ميسر بود. اما در مورد اينكه دقيقا چه ميزان از هر نوع اتم وجود داشته، گيج كننده بود و ممكن بود كه همان تركيبات ايزومرهاي متفاوتي داشته باشند.

 دانستن تعداد اتم‏هاي يك مولكول كافي نبود، زيرا ممكن بود انواع يكسان از اتم‏ها به نظر تعداد مساوي آرايش متفاوتي در دو مولكول متفاوت ارائه دهند. اما شيمي دان‏ها چگونه مي‏توانستند به اين آرايش پي ببرند؟ يك شيمي دان انگليسي به نئام «ادوارد فرانكلند» در سال 1852 پيشنهاد كرد كه هر نوع مختلف اتم داراي «ظرفيت» خاص است. يعني قدرت تركيب فقط با تعداد خاصي از اتم‏هاي ديگر را دارد. اين كلمه را از لغت يوناني به معناي «قدرت» گرفته شده است.

 براي مثال هيدروژن داراي ظرفيت 1 است و فقط با يك اتم ديگر مي‏تواند تركيب شود.

 در 1858 يك شيمي دان اسكاتلندي به نام «آرچيباله اسكات كوپر» پيشنهاد كرد كه به اتم آنچنان بنگريم كه گويي پيوند هايي دارد كه به وسيله‏ي آنها خود را به ديگر اتم‏ها متصل مي‏كند. مثلا هيدروژن را به صورت -H مي‏نويسيم و با متصل كردن پيوندها مولكول مي‏سازيم. روش استفاده از پيوندهاي اتمي براي ساختن مولكول در مورد تركيبات آلي كوچك به آساني قابل عمل بود، ولي مساله‏ي پيچيده مولكول‏هاي بزرگ آلي بود كه هنوز نياز به توضيح داشت.

 «ككوله» فرضيه ظرفيت را در مورد تركيبات آلي اجرا كرد و در سال 1858 نشان داد كه با تمركز بر اين واقعيت كه اتم كربن چهار پيوندي است و مساله‏ي تعدادي از مولكول‏ها را حل كرده است. با روشن شدن موضوع اوزان اتمي، صحت راه ككوله نيز روشن شد.

 زماني كه ككوله سيستم خود را اعلام كرد بسياري از مسائل مربوط به تركيبات آلي بسرعت حل شد. با اين حال يك تركيب ساده همچنان حل نشده باقي ماند و آن بنزن با فرمول C0H0 بود. به نظر مي‏رسيد كه براي تركيب 6 اتم كربن و 6 اتم هيدروژن براي ايجاد مولكولي كه مانند بنزن عمل كند، طبق سيستم ككوله هيچ راهي نباشد. بعد از ظهر يك روز در سال 1865 وقتي كه سوار بر يك واگن اسبي بود به خواب سبكي فرو رفت، در حالت نيمه خواب زنجيري از اتمهاي كربن به سرعت از نظرش گذشت ناگهان ته زنجيره خود را به سر ديگر متصل كرد و حلقه‏اي از اتم تشكيل داد.

 بدين ترتيب ككوله جواب سئوال خود را يافت و فرمول گسترده بنزن را ارائه داد. در 1874 يك شيمي دان هلندي به نام «جاكوبرس هنريكوس وانهوف» نشان داد كه چگونه مي‏توان پيوندهاي اتم كربن را نه فقط به صورت ترسيم روي يك كاغذ بلكه در فضاي واقعي قرار داد. بدين ترتيب ساختن نمونه‏هاي سه بعدي مولكول‏ها در حاليكه همه‏ي اتم‏ها در جاي صحيح خود و همه پيوندها در جهت درست قرار داشته باشند ميسّر گرديد.

 واقعيت اتم

 حدود اواخر سالهاي دهه‏ي 1800 فرضيه‏ي اتمي در تمامي پيكارهايش پيروز شده بود. ساختمان مولكوي‏هاي بيشتر و بيشتري با جزئيات كشف شده و حتي ساختمان بعضي از تركيبات آلي نسبتا پيچيده نيز روشن شد. اما هنوز هيچكس اتم يا مولكول را به چشم نديده بود و اتم تنها وسيله‏اي براي توجيه و تشريح اكتشافات شيمي دانان و مفاهيم آسان و مفيدي بودند. هيچكس نمي‏دانست اتمها و مولكولها واقعا چگونه‏اند، چه اندازه و وزني دارند و بسياري از شيمي دانان اظهار مي‏كردند كه نبايد موضوع اتم را جدي گرفت و فقط در حد يك ايده است. در سال 1827 يك گياه شناس اسكاتلندي به نام «رابرت براون» براي ديدن يك ذره‏ي بسيار كوچك گرده گياهي كه بر روي آب شناور بود از ميكروسكوپ خاصي استفاده كرد. وي مشاهده كرد كه ذرات كوچك گرده در جهات مختلف پراكنده مي‏شدند. البته دانه‏هاي گرده از گياهان بر مي‏خيزند و ذرات كوچكي از حيات در خود دارند. در نتيجه براون به فكر افتاد كه حركت ذرات بدليل زنده بوده آنهاست. براون همين آزمايش را روي ذرات بسيار ريز رنگ كه فاقد حيات بودند، انجام داد. آنها نيز همانطور حركت مي‏كردند. اين حركت را «حركت براوني» مي‏نامند. براي مدتي در حدود 30 سال هيچكس نمي‏دانست چگونه آن را توجه يكند. حدود 1860 يك رياضي دان اسكاتلندي به نام «جيمز كلارك ماكسول» در مورد طرز عمل گازها به مطالعه پرداخت. وي نشان داد كه گازها نه تنها از اتم و مولكول ساخته شده‏اند، بلكه اين اتم‏ها و مولكول‏ها دائما در همه جهات در حركت اند و از اطراف و بالاي يكديگر به سرعت مي‏جهند. هر چه درجه حرارت بالا بود اتم‏ها و مولكول‏ها با سرعت بيشتري حركت مي‏كردند و با شدت بيشتري مي‏جهيدند. ذره كوچك بر حسب جهتي كه تصادمات مولكول‏ها انجام مي‏گيرد تا بي نهايت روي آب به اين طرف و آن طرف خواهد رفت. اين توضيح حركت براوني است.

 در سال 1905 رياضي دان آلماني به نام «آلبرت انيشتين» حركت ذراتي بر طبق «حركت براوني» را مورد مطالعه قرار داد و فرمول رياضي پيچيده‏اي شامل اندازه ذره، اندازه مولكول آب و فاصله‏اي كه ذره در مدت زمان معين طي مي‏كند، ارائه داد. بنابراين اگر كسي مي‏توانست اعداد قسمت‏هاي حباب به استنثناي مولكول آب را بدست آورد مجهول آخر قابل محاسبه است.

 سرانجام در سال 1908 يك دانشمند فرانسوي به نام «ژان بانيست پرن» مسئله را حل كرد. وي ذرات جسمي موسوم به شيره انگم را در ظرف آبي ريخت، نيروي جاذبه زمين ذرات را به ته ظرف كشاند ولي «حركت براوني» همچنان ذرات را به طرف بالا پرتاب مي‏كرد. طبق فرمول همچنان كه يك ذره از پايين به بالا مي‏رفت تعداد ذرات در آب مي‏بايست تا ميزان بخصوصي كم شود. پرن در همه‏ي ارتفاعات مختلف ذرات را شماره كرد و توانست ارقامي براي همه موارد فرمول به غير از مولكول آب تهيه و اندازه‏ي مولكولي آب را حساب كند. معلوم شد كه يك اتم حدود 1/100000000 يك سانتيمتر است.

 وقتي خبر آزمايش پرن پخش شد مابقي شيمي دان‏ها ناگزير تسليم شدند.

 بدين ترتيب دليل روشني در مورد اندازه‏هاي اتمهاي واحد بدست آمد. اگرچه خود اتم‏ها ديده نمي‏شدند ولي نتايج حاصل از تكان‏هاي آرام، فشار دادن و تصادم آنها قابل رويت بود.

 در سال 1936 يك دانشمند آلماني به نام «اووين ويلهلم مولر» ميكروسكوپ الكتروني را اختراع كرد. در اين ميكروسكوپ سر سوزن ظريفي در ظرفي كه همه‏ي هواي آن كشيده شده (خلأ) قرار داده شده بود.

 وقتي به ظرف حرارت داده مي‏شد، ذرات كوچكي از سر سوزن جدا شده و در خطوط مستقيم از آن دور شده و به صفحه‏اي از مواد شيميايي اصابت مي‏كردند و اين صفحه در اثر برخورد ذرات سرخ و گداخته مي‏شد. از گداختگي صفحه مي‏توانستند نوع ساختمان سر سوزن را تعيين كنند.

 مولر اين وسيله را تكميل و در حدود سالهاي 1950 موفق شد از صفحه گداخته عكس بگيرد. اين عكس اتم‏هاي سازنده‏ي نوك سوزن را كه در خطوط منظم رديف شده بودند نشان مي‏داد.

 بالاخره مردم موفق به ديدن اتم شدند. البته ديگر در آن زمان مي‏دانستند كه اتم آنچه كه تصور مي‏كردند، نيست. لوسيپوس و دموكريتوس و دالتون فكر مي‏كردند اتم‏ها غير قابل تجزيه‏اند و خود كلمه‏ي اتم هم به همين نام است. امروزه دانشمندان درباره‏ي اتم چيزهاي زيادي مي‏دانند.

+ نوشته شده توسط حمید بابرنیا در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 و ساعت 21:43 |
<8891cf4f4bc34a7c> <-PostTitle-> <-PostContent-> <7ea905153ce44afc><-PostLink-> <3813be6f39364b8e><-PostLink->